روز دخترا
زندگيم فداي چشمات همه بود و نبودم
تو رو مي خوام هميشه با تموم وجودم.
عسل مامان ، روزت مبارك عزيزم.
زندگيم فداي چشمات همه بود و نبودم
تو رو مي خوام هميشه با تموم وجودم.
عسل مامان ، روزت مبارك عزيزم.

دهكده اي در ارتفاع 2300 متری. کیلومتره 53 آمل در جادهی هراز، بین تونل شمارهی 7 و 8 دوراهی هست سمت غرب جادّه که به روستاهای "حاجی دلا"، "میانده"، "رزن"، "کرف" و "ناندل" میره که به مجموعهی این روستاها "دلارستاق" میگن. یه مسیر حدوداً 15 کیلومتری رو باید از محل دو راهی تا ناندل طی کرد، که بیشترش جاده خاکیه، تا به انتهای جادّه یعنی ناندل رسید.
عسل خانوم هم براي دومين بار رفتن و حسابي هم خوششون اومد. شايد يه روزي دخترم هم كوهنورد بشه و دماوند رو فتح كنه . چيزي كه من خيلي شجاعت انجامش رو ندارم.
گنبد گيتي ؛ دماوند

بوته اي كه گلاي قرمز داره ، گل گاو زبونه


عسل و دوست جديدش ، رهام جون

و از آنيتا جون و خاله نگار ( مربياي كلاس نونهال ) خواهش مي كنم مواظب دردونه من باشن. عسل از اون دسته آدماييه كه از كسي كه دوسش داره سخت دل مي كنه . اولش حاضر شد با بچه هاي كوچيكي كه پوشكي بودن و اومدن به كلاسشون بمونه ولي نره نونهال . انقدر كه مربيشون رو دوست داره.
ولي به لطف مهربونياي خاله آنيتا و جايزه اي كه بهش داد از ديروز رفت كلاسشون.
دخترك مهربون من برات دعا مي كنم هميشه تو همه لحظه هاي زندگيت با كسايي كه دوسشون داري شاد و خوشحال باشي 
قشنگ من تو تعریف شب میلاد آوازی
تو خوش رنگی خوش آهنگی تو دلبندی تو دل بازی
تو رگباری تو بارونی بهاری باغ نارنجی
تو یاسی برق الماسی حریمی گوشه ی دنجی
شب میلاد مبارک باد ، که شب بو عاشقانه عطرت رو بویید
شب اول شب مخمل شبی که پر کشیدیم تا خود خورشید
تن ماه پل به باغ گل ، پلی که با ستاره یک نفس رقصید
به من نزدیک ترازپیرهن ، کی جزتوعاشقانه عشق می فهمید
قشنگ من تو تعریف شب میلاد آوازی
تو خوش رنگی خوش آهنگی تو دلبندی تو دل بازی
تو صبحی صاحب نوری حریر شبنم جنگل
عزیزی مثه ابریشم مثه صندوقچه ی ململ
در این بازار عاشق کش من از نفرت نمی ترسم
کنار بوسه های تو از این غربت نمی ترسم
تو شمع روشن من باش که از این ساده تر باشم
در این شب های بی روزن همیشه خوش خبر باشم







زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت كه گاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند.
یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت.
یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویت ها شده است!
در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف
بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور
بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که
او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت های سوخته می مالید
و لقمه لقمه آنها را می خورد.
یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند
شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذرخواهی می کرد و هرگز
جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویت های
خیلی برشته هستم.
همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هاش سوخته باشد؟
او
مرا در آغوش کشید وگفت: مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و
خیلی خسته است. به علاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد!
زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند .
خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش می کنم.
اما در طول این سال ها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار:
درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد شد.
این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم، اساس هر روابطی است، هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر،خواهر یا دوستی!
کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید آن را پیش خودتان نگه دارید.
کاش همه می دانستند زندگی شادی نیست ، شاد کردن است
زندگی قهقهه نیست، لبخند است
" خداوند شبان من است"
من نغمه پرنشاط و پر سرور روح را سر مي دهم چون خداوند را به شباني برگزيده ام .
هوش بيكران و عقل كل در تمام راه ها مرا هدايت مي كند و " او " فرمانرواي من است . عقل و خرد "او " بر من حاكم است .
در كشتزار هاي سرسبز آرام مي گيرم ، چون از وراي طوفاني ترين روياهايم مراگذر مي دهد و غرق در خوشبختي مي كند ،
چون آرامش نامتناهي خداوند را فرا مي خوانم كه جان و دلم را در خود غرقه ساخته است و خويشتن را در كنار جويبارهاي آرام مي يابم. آنگاه هيجانات و احساساتم ( آبها ) آرام مي گيرند و از تب و تاب مي افتند .
اكنون ذهني زلال و مصفا پيدا كرده ام ، چون نور و حقايق آسماني و ملكوتي را منعكس كرده است ( روحم احيا شده است ) .
تمام روز حضور " او " را در خويش حس مي كنم و به ياد او هستم. در جاده صداقت و با تمام ايمان و وفاداري به پيش مي روم و حقيقت پرشكوه آسماني را از نظر دور نمي دارم .
مي دانم كه ترس مفهومي ندارد و خدا چنين روحي به ما نبخشوده و آنچه داده عشق و مهر و صفا و قدرت و روح آرام بوده .
عصاي خداوند ( عشق ) و چوبدستي ( حقيقت ) او مرا دلگرمي و قوت قلب مي بخشد و قوت و غذايم مي دهد.خوان سفره آفريدگارم در برابرم گسترده است و اين بارگاه شكوهمند سرشار از رمز و راز اوست كه من در فكر و انديشه خويش با او قدم مي زنم و به سخن در مي آيم.
هر بار كه دشمنان يعني ترس و اضطراب آزارم كردند لقمه اي از آن سفره بر مي گيرم. ناني كه مي خورم فكر و ايده آسماني آرامش ، عشق و ايمان به تمام چيزهاي خوب و نيكوست. گوشتي كه تناول مي كنم حضور " او " ست و نبيدي كه مي نوشم شادي است.
عقل و خرد آسماني گردونه هوش مرا روغن مي زند و چراغي فراراهم روشن مي كند . جام دلم لبريز از عشق و مهر او مي شود و من در روح خويش با خوبي و نيكويي و حقيقت و زيبايي همنشين مي شوم.
زهراي عزيز همش لحظه اي رو تصور ميكنم كه محكم ترنم رو محكم به خودت چسبونده بودي تا مبادا تو او تكوناي شديد هواپيما اتفاقي براش بيفته.

ترنم كوچولو
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
سفرت به خیر اما
تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفهها،
به باران،
برسان سلام ما را
اميدوارم روحتون قرين شادي باشه و بهش برين ماواي هميشگيتون.
((ترنم كوچكترين قرباني سقوط هواپيماي تهران - اروميه بود كه به همراه پدرو مادرش به سفر آخرت رفت. ))
شاديهايتان يلدائي ، مبارک باد اين شب اهورائي . . .

ديگر اين پنجره بگشاي كه من
به ستوه آمدم از اين شب تنگ
ديرگاهيست كه در خانه همسايه من خوانده خروس
واين شب تلخ عبوس
مي فشاريم به دلم پاي درنگ
ديرگاهيست كه من در دل اين شام سياه
پشت اين پنجره بيدار و خموش
مانده ام چشم به راه ، همه چشم همه گوش
مست آن بانگ دلاويز كه مي آيد نرم
محو آن اختر شبتاب كه مي سوزد گرم
مات اين پرده شب گير كه مي بازد رنگ
آري اين پنجره بگشاي كه صبح
مي درخشد پس اين پرده تار
مي رسد از دل خونين سحر بانگ خروس
وز رخ آيينه ام مي سترد زنگ فسوس
بوسه مهر كه در چشم من افشانده شرار
خنده روز كه با اشك من آميخته رنگ